خرید بک لینک
انگار همین دیروز بود که کلاس اول بودم.معلمی بداخلاق داشتیم ولی چون دختر خوب و درس خوانی بودم نگران اینکه مرا کتک بزند یا مرا دعوا کند نبودم،ولی یک بار به خاطر رفتن به زیر باران مرا با چوب دستی اش زد چون گفته بود کسی حق ندارد زیر باران برود ولی من گوش نکردم. بعد که مرا کتک زد خجالت زده به طرف نیمکتم رفتم و نشستم و به خودم گفتم اصلا درد نداشت تو نباید گریه کنی ولی خب چند قطره اشک گونه هایم را خیس کرد.......دختر بچه آرامی بودم ولی بعضی وقت ها شیطان میشدم.آرزو داشتم دکتر بشوم.وقتی در درس هایم نمره بدی میگرفتم از دست مادرم کتک میخوردم خلاصه بگویم که سال های اول تحصیلم همه اش کتک بود. البته او مرا خیلی دوست داشت و دارد و من هم دوستش داشتم و دارم برای همین برایم مهم نبود و دیوانه وار میخواستمش وتحمل یک لحظه دوری اش را نداشتم.تا کلاس ششم که بودم درس هایم خوب بود. ولی بعد ب خاطر سخت شدن درس ها کمی معدلم پایین آمد ولی خب زیاد هم مهم نبود.مادرم هم دیگر مرا کتک نزد و حتی از کار خودش پشیمان شد.دو بار در آزمون های نمونه دولتی شرکت کردم ولی به خاطر کم خوانی نتوانستم قبول شوم.اما به جایش امسال در رشته ایی که میخواستم قبول شدم.رشته تجربی.امسال سخت خواندم تا معدلم بالا بشود و همینطور هم شد.بالاتر از تمام معدل های سه سال تحصیلم در مقطع دوره اول دبیرستان.و این یکی از بهترین موفقیت ها در زندگی ام بود.در زندگی ام سختی های زیادی داشتم اما مادرم میگوید که تو بهترین زندگی را داشته ایی ولی او که از دلم خبر ندارد!یکی از سختی های زندگی ام بیماری پدرم بود که میدانم خوب میشود اما خب همیشه نگرانش هستم....بگذریم از این حرف ها.سه سال پیش مادرم برایم تلفن همراه خرید و آن موقع بهترین روز برای من بود اما از بعدش که خبر نداشتم فکر میکردم همه اش بازی است و بازی !نمیدانستم که چه اتفاقاتی می افتد.با آدم های مختلفی آشنا شدم.خوب،بد،زشت،زیبا،عصبانی،ناراحت و ...بیشتر با دختر ها حرف میزدم چقدر نصیحتشان میکردم که با پسر ها دوست نشوند چون عاقبتی ندارد بیشتر رابطه ها واقعا همینطور بود .بعد من هم مثل همان دختر هایی شدم که خودم نصیحتشان کرده بودم با پسر ها دوست نشوند و آن موقع بود که درکشان کردم. درک کردم تنهایی را،دل شکستن را،حرف هایشان را،همه اش را درک کردم...فهمیدم همه پسر ها دروغگو اند بی احساسند پَست اند نمیشود حتی ذره ایی به آن ها اعتماد کرد ولی شاید تقصیر خودشان نبوده شاید مثل ما دختر ها عزیز دل بابا نبودند شاید معنی احساسات را درک نکردند شاید محبتی به آن ها نمیشد.نمیدانم...نمیتوانم درکشان کنم چون من یه دخترم...بگذریم...سرتان را درد آوردم... راستی!یک چیز را نگفتم!من خیلی آدم ترسویی هستم!ترس از دست دادنش تمام وجودم را هر شبانه روز فرا میگیرد...!!!!!

برچسب: انشای زندگی,انشای زندگی زیباست,انشای زندگی یعنی,انشای زندگی روستایی,انشای ادبی درباره زندگی,انشای محل زندگی ما,انشای آداب زندگی,انشای طبیعت محل زندگی من,انشای موفقیت در زندگی, نویسنده: نرگس اکبری تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 23:20

صفحه بندی